انسان بزرگ

انسان بزرگ در اندوه آن چه ندارد فرو نمي رود بلكه از آن چه دارد لذت مي برد.

كه اگر نمي توانم ستاره باشم لزومي ندارد ابر باشم

كه ايمان يعني خواستن بدون انصراف و توكل بدون انقطاع

وظيفه سبب مي شود تا كارها را به خوبي انجام دهم اما عشق كمك مي كند تا آنها را به زيبايي انجام دهم

آينده مكاني نيست كه به آنجا مي روم بلكه جايي ست كه خود آن را به وجود مي آورم

هميشه آخرين كار من بهترين كارم باشد پس جا براي بهتر شدن هميشه باز است

زندگي فعلي من حاصل تمام انتخاب هايي است كه داشته ام ولي اين بدان معني نيست كه نمي توانم از خود تصوير جديدي رسم كنم

هنگام مواجه با كاري سخت طوري عمل مي كنم مه انگار شكست غير ممكن است

هميشه با باور هايم زندگي كنم و انگيزه هايم را شعله ور ناه دارم

 

فكر آن باش كه از باطن خود برخيزي

  راه نارفته زياد است كه مي بايد رفت

چه لزومي دارد

فكر پايان باشي ... 

ميوه ممنوعه ،

         خوردن و پس زدنش يكسان است

همه اينها بازيست ...

دلمان مي خواهد

پشت هر كمبودي

     يك مقصر باشد

و ندانسته و ناخواسته

        در بند خرافات گرفتار شديم.

كرم احساس گناه ،

لانه در خلوت دل مي سازد

مغز‌، آرام آرام

از تپش مي افتد

و به تدريج ...

از درون مي پوسيم ..

چگونه کاری

همواره به شما گفته اند كه كار لعنت است و زحمت نكبت.
ولي من به شما مي‌گويم شما با كار خود دورترين روياي زمين را تعبير مي‌كنيد.
شما با كار كردن در حقيقت با زندگي مهر مي ورزيد ، و مهر ورزيدن با زندگي از راه كار يعني آشنا شدن با پنهاني ترين راز زندگي.
همچنين به شما گفته اند كه زندگي تاريكي ست ، و شما از فرط خستگي آنچه را خستگان مي‌گويند تكرار مي‌كنيد.
من به شما مي گويم كه زندگي به راستي تاريكي ست ، مگر آنكه شوقي باشد. شوق هميشه كورست ، مگر آنكه دانشي باشد.
دانش هميشه بيهوده ست ، مگر آنكه كاري باشد.
و كار هميشه تهي ست ، مگر آنكه مهري باشد.
و هر گاه با مهر كار كنيد خود را به خويشتن خويش مي بنديد ، و به يكديگر ، و به خداوند خود.
و اما كار كردن با مهر يعني چه؟
يعني بافتن پارچه اي كه تاروپودش را از دل خود بيرون كشيده باشي ، چنان كه گويي دلدارت آن پارچه را خواهد پوشيد. يعني ساختن خانه از روي محبت ، چنان كه گويي دلدارت در آن خانه خواهد زيست. يعني كشتن دانه از روي لطف و برداشتن حاصل از روي شادي ، چنان كه گويي دلدارت ميوه اش را خواهد خورد. يعني دميدن دمي از روح خويش در هر آنچه مي سازي ، و دانستن اين كه همه مردگان آمرزيده گرداگردت ايستاده اند و تو را مي نگرند.

برگزيده اي از اشعار جبران خليل جبران

مغایرتهای زمان ما

مغایرتهای زمان ما

ماامروزه خانه های بزرگتر ولی خانوادههای کوچکتر داریم راحتی بیشتر اما زمان کمتر

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پائین تر اگاهی بیشتر اما قدر ت تشخیص کمتر

متخصصان بیشتر اما مشگلات نیز بیشتر داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم ،خیلی کم می خندیم ،خیلی تند رانندگی میکنیم،خیلی زود عصبانی می شویم،خیلی کم مطالعه می کنیم،اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم،وخیلی به ندرت دعا می کنیم

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کم شده ،خیلی زیاد صحبت می کنیم به اندازه کافی دوست نمی داریم وخیلی زیاد دروغ می گوئیم

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را،تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم ونه زندگی را به سالهای عمرمان

ما ساختمانهای بلند تر داریم اما طبع کوتاه تر بزرگراههایمان پهن تر ،دیدگاهها باریکتر

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم

فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم،بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر انجام می دهیم

عجله کردن را اموخته ایم،ونه صبر کردن،در امدهای بالا تری داریم اما اصول اخلاقی پائین تر

فرصت یشتر اما تفریح کمتر تنوع غذا بیشتر اما تغذیه ناسالم تر در امد بیشتر اما طلاق هم بیشتر

منازل رویائی اما خانوادهای از هم پاشیده

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنماز امروز هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید زیرا هر روز زندگی بک موقعیت خاص است.

 

باور کنید

 

                                   ***   باور کنید****

باور کنید:نیروی ادمی بی کران است

باور کنید:هیچ کاری از اراده ادمی خارج نیست

باور کنید :که از عشق افریده شده اید پس عشق را بیا فرینید

باور کنید :خورشید به خاطر شما طلوع می کند

باور کنید: خدا هیچ گاه از بندگانش نا امید نمی شود ولی بندگان او چرا

باور کنید: لایق بودن هستید

باور کتید: که اکنون مهمترین لحظه است

باور کنید: که شما هم می توانید

وتمام باورهای خود را از ته دل باور کنید تا زندگی شما را باور کند

اگر به جائی رسیدی فراموش نکن که از کجا شروع کردی

تاسوعا وعاشورا

                *  عباس یک نیستان تکنوازی*                           

سکوت شب می شکند همهمه در میگیرد چشمها دریده  می شود کیست می اید گرد وغبار از رویش میریزد دزدانه

نگاه می کند شرم از روی او خوانده می شود چشمها سوال می شود چه می خواستند ومهمتر اینکه چه جواب دادی

روز قبل از انها برایش امان نامه امده بود از روی برادر خجل بود. در مورد من چه فکری می کنند؟

**خداان روز را نیاورد که ما بدون حسین زنده باشیم**

یادش امد: پدر در بستر مرگ از حال می رود و به حال می اید این بار به هوش می اید نگاهی به اطراف می کند

به همه می گوید از اتاق خارج شوید " یکی یکی اماده خارج شدن می شوند ناگاه پدر می گوید عباس تو بمان حسینم تو هم بمان  بعد هر دو را به طرف بستر فرا می خواند . دست هر دو را در دستان خود می گیرد دستان عباس را در دستان حسین قرار می دهد (((عباسم در کربلا حسینم را تنها نگذار))) از همان جا عباس وظیفه خود را دانست .**باید همراه حسین باشم در همه حال** این جواب تمام سوالات است.

ظهر شد در این گرمای سوزان برای یک لشگر کوچک که به صد نفر نمی رسید فقط عباس باقی مانده بود وبس

کسی نبود نه دوستی نه فامیلی نه پسری نه دست یاری رسانی فقط وفقط عباس .

{اقا اجازه می دهید به میدان مبارزه بروم وجانم را فدای شما کنم}

نگاهی به قد وبالای علمدار خویش کرد """ چقدر سخت است صورت به این زیبائی اغشته به خاک خون شود"""

:::اگرمی خواهی به به میدان بروی برو ولی ....(قلب عباس گرفت ولی چه مگر من چه کم دارم) ولی قبل از اینکه به میدان بروی برای بچه های من اب بیاور .

{اقا من سقای شما هستم جشم اب می اورم}

پس بیا باهم اب بیاوریم من از طرف چپ سپاه می روم وتو عباس از طرف راست سپاه بر وحمله می کنیم وبا رجز خوانی از حال هم دیگر خبر دار می شویم .

عباس حمله کرد به رود پر اب زسید باید خبر می داد **انا بن علی ابیطالب**برای عرب هیچ جیز به اندازه نسب عالی نیست **من پسر علی ام علی امام شما علی کافر کش بدر.علی خیبر شکن **

اه صدای او می اید پس هنوز اسیبی ندیده است صدایش بلند شد **انا ابن محمد

المصطفی** من پسر پیامبر شمایم

دستان کشیده خویش را داخل اب فرو برد با خود اندیشید تو اب می نوشی ولبان اقا خشک باشد تو اب می خواهی ولی تمام بچه ها از تشنگی سینه هایشان را به زمین نمناک بکشند

 دستان را گشود

 اب نمی خواست از دستانش جدا شود تمنا می کرد مرا به دنیا خودم بر نگردان بگذار با عباس باشم .

مشک را پر از اب کرد و به دوش کشید باید خبر می داد **انا بن علی ابیطالب**

اه باز صدایش را شنید حتما به اب رسیده از پسر علی همین توقع می رود صدای خود را بلند کرد**انا بن فاطمه الزهرا**

صدای اقا را شنید این چه کلامی است چه کنم من نمی توانم اینجا کلامی بگوییم مادر من کجا و مادر تو کجا 

با خود نجوا می کرد ناگاه سوزشی در دست راست خود احساس کرد نکند مشک بیافتد مشک را به دست چپ

گرفت به او حمله کردند مشک باز در حال افتادن بود .دیگر در بدن دستی نداشت با زانوهای خویش می خواست مشک را به دندان بگیرید کلاه خود از سرش افتاد در همین هین با اهن به سرش کوفتند اه از نهادش بر خواست

قطرههای اب از مشک سرازیر شد دیگر امیدی نداشت

تمام قدرت را در حنجره جستجو کرد تمام نگفته ها را یک جا گفت سالیان دراز در انتظار گفتن چنین کلامی سپری کرده بود *****برادر  برادر *** وبه زمین افتاد

حسین می امد اما باقد خمیده دست به کمر گرفته و می گفت الان کمرم شکست به بالین عباس رسید سر عباس را

به دامن گرفت

اه چه بوی اشنائی  بوی پدرم علی می اید ناگاه شنید: برادرم عباس

اه اقا امده باید به احترامش بایستام ولی توان ندارم راستی به من گفت برادر سر خود را در اغوش حسین دید زلفان عباس با دستان حسین بازی می کرد ای کاش چشمان عباس میتوانست اخرین نگاه را به چهره پدر گونه حسین خیره کند اما افسوس

حسینم مرا برادر خطاب کردی مادر شما مرا به پسری قبول دارد ایا به قولی که به پدرم دادم وفا کردم ایا از من  راضی هستی ...............وعباس در اغوش حسین ارام گرفت