* عباس یک نیستان تکنوازی*
سکوت شب می شکند همهمه در میگیرد چشمها دریده می شود کیست می اید گرد وغبار از رویش میریزد دزدانه
نگاه می کند شرم از روی او خوانده می شود چشمها سوال می شود چه می خواستند ومهمتر اینکه چه جواب دادی
روز قبل از انها برایش امان نامه امده بود از روی برادر خجل بود. در مورد من چه فکری می کنند؟
**خداان روز را نیاورد که ما بدون حسین زنده باشیم**
یادش امد: پدر در بستر مرگ از حال می رود و به حال می اید این بار به هوش می اید نگاهی به اطراف می کند
به همه می گوید از اتاق خارج شوید " یکی یکی اماده خارج شدن می شوند ناگاه پدر می گوید عباس تو بمان حسینم تو هم بمان بعد هر دو را به طرف بستر فرا می خواند . دست هر دو را در دستان خود می گیرد دستان عباس را در دستان حسین قرار می دهد (((عباسم در کربلا حسینم را تنها نگذار))) از همان جا عباس وظیفه خود را دانست .**باید همراه حسین باشم در همه حال** این جواب تمام سوالات است.
ظهر شد در این گرمای سوزان برای یک لشگر کوچک که به صد نفر نمی رسید فقط عباس باقی مانده بود وبس
کسی نبود نه دوستی نه فامیلی نه پسری نه دست یاری رسانی فقط وفقط عباس .
{اقا اجازه می دهید به میدان مبارزه بروم وجانم را فدای شما کنم}
نگاهی به قد وبالای علمدار خویش کرد """ چقدر سخت است صورت به این زیبائی اغشته به خاک خون شود"""
:::اگرمی خواهی به به میدان بروی برو ولی ....(قلب عباس گرفت ولی چه مگر من چه کم دارم) ولی قبل از اینکه به میدان بروی برای بچه های من اب بیاور .
{اقا من سقای شما هستم جشم اب می اورم}
پس بیا باهم اب بیاوریم من از طرف چپ سپاه می روم وتو عباس از طرف راست سپاه بر وحمله می کنیم وبا رجز خوانی از حال هم دیگر خبر دار می شویم .
عباس حمله کرد به رود پر اب زسید باید خبر می داد **انا بن علی ابیطالب**برای عرب هیچ جیز به اندازه نسب عالی نیست **من پسر علی ام علی امام شما علی کافر کش بدر.علی خیبر شکن **
اه صدای او می اید پس هنوز اسیبی ندیده است صدایش بلند شد **انا ابن محمد
المصطفی** من پسر پیامبر شمایم
دستان کشیده خویش را داخل اب فرو برد با خود اندیشید تو اب می نوشی ولبان اقا خشک باشد تو اب می خواهی ولی تمام بچه ها از تشنگی سینه هایشان را به زمین نمناک بکشند
دستان را گشود
اب نمی خواست از دستانش جدا شود تمنا می کرد مرا به دنیا خودم بر نگردان بگذار با عباس باشم .
مشک را پر از اب کرد و به دوش کشید باید خبر می داد **انا بن علی ابیطالب**
اه باز صدایش را شنید حتما به اب رسیده از پسر علی همین توقع می رود صدای خود را بلند کرد**انا بن فاطمه الزهرا**
صدای اقا را شنید این چه کلامی است چه کنم من نمی توانم اینجا کلامی بگوییم مادر من کجا و مادر تو کجا
با خود نجوا می کرد ناگاه سوزشی در دست راست خود احساس کرد نکند مشک بیافتد مشک را به دست چپ
گرفت به او حمله کردند مشک باز در حال افتادن بود .دیگر در بدن دستی نداشت با زانوهای خویش می خواست مشک را به دندان بگیرید کلاه خود از سرش افتاد در همین هین با اهن به سرش کوفتند اه از نهادش بر خواست
قطرههای اب از مشک سرازیر شد دیگر امیدی نداشت
تمام قدرت را در حنجره جستجو کرد تمام نگفته ها را یک جا گفت سالیان دراز در انتظار گفتن چنین کلامی سپری کرده بود *****برادر برادر *** وبه زمین افتاد
حسین می امد اما باقد خمیده دست به کمر گرفته و می گفت الان کمرم شکست به بالین عباس رسید سر عباس را
به دامن گرفت
اه چه بوی اشنائی بوی پدرم علی می اید ناگاه شنید: برادرم عباس
اه اقا امده باید به احترامش بایستام ولی توان ندارم راستی به من گفت برادر سر خود را در اغوش حسین دید زلفان عباس با دستان حسین بازی می کرد ای کاش چشمان عباس میتوانست اخرین نگاه را به چهره پدر گونه حسین خیره کند اما افسوس
حسینم مرا برادر خطاب کردی مادر شما مرا به پسری قبول دارد ایا به قولی که به پدرم دادم وفا کردم ایا از من راضی هستی ...............وعباس در اغوش حسین ارام گرفت.